تبليغاتX
خوشه پروین
دست نوشته ها، داستان ها و شعرهای پروین

 

بهار آمد

 

مهرنازاز پنجره ی خانه شان به حیاط نگاه می کند.آن قدربرف آمده است که همه جا را سفید کرده است اوباخود میگوید:برف زیاد میبارد.انگارهنوزبهارقصد آمدن نکرده است این هوای برفی و سرماحوصله ی آدم را سرمی برد.خوب است که پدرکاغذدیواری های خانمان را با رنگ صورتی وگل های نیلوفری انتخاب کرده است. حداقل یادی ازبهاررا به ذهن ما می آورد. مهدی برادربزرگم مدام ازمن می پرسد:کدام پرنده است که چایی می خورد؟دهانم ازتعجب بازمی ماند وبه او می گویم: تاحالانشده که چیستانی به غیرازاین چیستان ازمن بپرسی؟مهدی می گوید: تعجب نکن. منظورم کبوترچایی(چاهی)است.مهرناز صبح زود از خواب بیدار شد. لباس هایش را پوشید و آماده شد که بهمدرسه برود. وقتیوارد حیاط خانه شان شد چند جوانه روی شاخه ی درخت دید و خواست فریاد بزند و بگوید که بهار آمده است. ولی چند گنجشک روی درخت دید و ترسید که فرار کنند. او می خواست خبر آمدن بهار را به گنجشک ها بگوید. ( آری بهار آن قدر زود آمد که نه من ونه مهرناز و نه هیچ کس دیگر فهمیدیم)

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 7:58  توسط پروین | 

روزگاری بود که فرمان روای کل کره ی زمین فقط یک نفر بود. او هم پادشاهی سنگ دل و زور گو بود. او در تمام نقاط کره ی زمین سربازان و افسرانی داشت که به او خدمت می کردند. در زمان پادشاهی او هنوز قاره ها به یکدیگرمتصل بوده اند و فقط یک خشکی  بزرگ به نام پانگه آ و اقیانوسی بزرگ به نام پانتالاسا وجود داشت. روزی پادشاه دستور داد که تمام جوانان را بکشند. این خبر به گوش تمام افسران و سربازان پادشاه رسید و دستور اجرا شد. پادشاه که خود پیرمردی عصا به دست بوداز رفتار یک جوان غمگین شد و این دستور را داد. یک روز جوانی به او گفت: پیرمردان نمی توانند فضایی به اندازه ی یک کره ی زمین را اداره کنند .آنها حتی نمی توانند چیزی را به یاد داشته باشند.

حالا می آیند برای ما پادشاهی می کنند.پادشاه از این سخن جوان سخت ناراحت شد و دستور داد تا تمام جوانان کره ی زمین را از دم تیغ بگذرانند . افسران و سربازان پادشاه تمام جوانان را کشتند ولی افسری از یک جوان خوشش آمد و او را در غاری پنهان کرد و زنده نگه داشت. حالا که هیچ جوانی روی کره ی زمین نبود قحطی بزرگی به وجود آمد و تمام مزارع کشاورزی از بین رفت. پادشاه به افسران گفت: باید چند کیسه گندم و جوفقط تا غروب وقت دارید  نزد من بیاورید واگر نیاورید همه ی شما را از دم تیغ می گذرانم.

افسری که جوان را پنهان کرده بود به پیش او رفت و از او کمک خواست.جوان گفت: وقتی کودک بودم لانه ی مورچه ها را خراب می کردم می دیدم که داخل  لانه ی مورچه ها گندم و جو زیاد است.زیرا آنها برای وقت سرما غذا جمع آوری می کنندکه بیشتر آنها گندم وجو است. افسر این پیشنهاد را به بقیه ی افراد گفت و با خراب کردن لانه ی مورچه ها شش کیسه گندم و جو تهیه کردند و به پیش شاه بردند. و بالا خره بعد از ده سال قحطی تمام شد وشرایط برای کشت محصول مساعد شد.

ولی چون در این ده سال هر جوانی را که پیدا می کردند میکشتند دیگر همه ی مردم یا کودک بودند یا پیر که نمی توانستند در مزارع بذر بکارند و درو بکنند . به همین دلیل هیچ محصولی کاشته نشد . پادشاه به افسران خود گفت: باید کاری بکنیم که مردان و زنان پیر و بچه ها بتوانند زمین خود را بکارند و درو کنند. افسر دوباره به پیش جوان رفت و از او کمک خواست. جوان کمی فکر کرد و گفت: به هر پیرزن یا پیرمردی زمینی کوچک بدهید و بگویید که در آن زمینها کمی حبوبات و گندم و جو بکارندواز آنها خوب نگهداری کنند.

این کار ساده ای است شاید مردم پیر قبول کنند. افسر این پیشنهاد را به پادشاه دستور داد به مردم پیر خبر دهند و همه قبول کردند. یک روز پادشاه به افسری که این پیشنهادات را داده بود گفت: توبا این سن زیاد این راه حل ها چگونه به ذهنت می رسد؟ افسر گفت : اگر نامش را بگویم هم او وهم مرا می کشید . پادشاه گفت: نگران نباش . چنین کاری نمی کنم . بگو. افسرگفت: این پیشنهادات راجوانی گفته است که من او را در این چند سال در غاری پنهان کرده ام. پادشاه سنگ دل سرش را پایین انداخت و گفت:بعضی وقت ها جوان ها هوششان از ما زیاد تر است و دستور داد که دیگر جوان ها را نکشند و آزارشان ندهند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 8:41  توسط پروین | 

     مادر

 

         

   ای خدای من                                                  

   نمیدانم مهربانتر از او در این دنیا کیست؟

 

   هر روز از صبح تا شب                                  

   کارهای بزرگی انجام میدهد

 

   نمی دانم مهربانتر از او در این دنیا کیست؟          

   نام این مهربان مادر ماست

 

 

 

 

      پدر

 

   ای پدر من                                                   

   ای مهربان

 

   نفست آرام بخش دلهاست                                 

   در هر جا که بنشینی آنجا بوی بهشت می دهد

 

   حرف زدنت مانند چه چه بلبل                          

   بهترین پدر برای منی

 

 

 

      خواهر

 

   ای خواهر من                                         

   ای مهربان

   شاید تو قشنگ تر از گل ها باشی                   

   شاید تو خو شبوتر از گل ها باشی

   شاید حرف زدنت بهتر از گل باشد                         

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 12:9  توسط پروین | 

خاطرات آدامس ها

 

روزی روزگاری در سوپری چند آدامس زندگی می کردند . هر چه که زمان می گذشت آنها

  

فروخته می شدند و تعداد آنها کم می شد . یک روز در سوپر چند آدامس باقی مانده با هم

 

صحبت می کردند . اولی گفت: خیلی دوست دارم فروخته شوم . دومی گفت : این جا خیلی

 

سرد است و من دارم یخ می زنم . سومی گفت: ...................    آدامس هایی که در سطل

 

آشغالی بودند صحبت آدامس های فروخته نشده را می شنیدند. آدامس های فروخته شده به

 

آدامس های فروخته نشده می گفتند : شما عقلتان را از دست داده اید . از همه مهم تر این است

 

که می خواهید فروخته شوید و به سطل آشغا ل بیایید وبه همراه آشغال های دیگر به ماشین

 

زباله ریخته شوید و له و لورده شود اکنون سالها از آن ماجرا می گذرد وآدامس ها مدت

 

زیادی است که فروخته شده اند . آنها حتی به سطل زباله هم رفته اند و زیر دستگاه نیز له

 

شده اند.       

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 17:37  توسط پروین | 

پادشاه تنبل

 

 

شب بود و ها پو کوچولو می خواست بخوابد. مثل همیشه روی تخت خواب بنفش خود

 

خوابید و منتظر ماند تا مادرش به اتاق او بیاید و برای او قصه ی شب را بگوید. بالاخره

 

مادر آمد . اوروی تخت هاپو کوچولو نشست و یک کتاب داستان دستش بود که نام آن داستان

 

پادشاه تنبل بود.  

 

داستان از این قرار بود که:

 

روزی روزگاری سرزمینی بود که پادشاه آن خیلی تنبل و زود باوربود .کاراو را همه می

 

دانستندخوردن و خوابیدن. کار مردم این بود که هر روز به نزد پادشاه بروند و مشکلی

 

دروغکی به اوبگویند و پول زیادی از او بگیرند . سرزمینی دیگر در کنار سرزمین پادشاه

 

تنبل بود . پادشاه آن سرزمین بسیار زرنگ بود و مردم به او لقب زرنگ داده بودند . پادشاه

 

زرنگ هر چند مدت یکبار به سرزمین پادشاه تنبل حمله می کرد . چون سپاه پادشاه تنبل قوی

 

و متحد بودند وسپاه پادشاه زرنگ کم وناتوان بودند پادشاه زرنگ نمی توانست بر سرزمین

 

پادشاه تنبل چیره شود. به پادشاه زرنگ داستان ما خبر رسید که پادشاه سرزمین مقابل خیلی

 

زود باور و تنبل است . بنابراین از فرصت استفاده کرد و به نزد پادشاه تنبل رفت . او به

 

پادشاه تنبل گفت: از این که با سرزمین شما دشمنی کردم و با شما جنگیدم مرا ببخشید .

 

همانطور که در قصه گفتیم پادشاه تنبل خیلی زود باور بود و بنابراین پادشاه زرنگ را بخشید

 

و اجازه داد که در کشور او مستقر شوند. بعد از چند روز پادشاه زرنگ به پیش پادشاه تنبل

 

رفت وبه او گفت : مردم کشور من خانه هایی برای زندگی ندارند . لطفا چند خانه به مردم

 

کشور من بدهید . پادشاه تنبل گفت : چرا من باید به مردم کشور شما خانه بدهم ؟ چرا کاخ

 

ندهم ؟ بنابراین پادشاه تنبل بهترین کاخ های خود را به مردم کشور پادشاه زرنگ داد . چند

 

روز بعد پادشاه زرنگ باز هم به کاخ پادشاه تنبل رفت و گفت: مردم من برای تهیه ی غذا به

 

پول نیاز دارند و مقداری زمین کشاورزی . پادشاه تنبل قبول کرد و بهترین زمین های

 

کشاورزی و مغازه ها را به مردم پادشاه زرنگ داد. بعد چند روز پادشاه تنبل به سفر رفت .

 

او برای سفر به داخل کشور خود رفت . اصلا باور نمی کرد . مردم کشور پادشاه زرنگ

 

خیلی راحت در خیابان ها راه می روفتند اما مردم کشور خودش بسیار فقیرو بیچاره بودند .

 

او به کاخ خود بازگشت تا فکری برای مردم کشورش بکند . وقتی به کاخ خود بازگشت دید

 

که پادشاه زرنگ بر تخت سلطنت او نشسته و نمی گذارد پادشاه تنبل بر تخت خودبنشیند .

 

همانطور که گفته بودم پادشاه تنبل خیلی زود باور وساده لوح بود و گفت: باشه تو پادشاه

 

این کشور باش . پادشاه زرنگ گفت : حالا که من پادشاه هستم دستور می دهم که تو از کشور

 

من بیرون بروی و دیگر بر نگردی ..................

 

وقتی داستان تمام شد مادر دید هاپو کوچولو خوابیده است .

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 11:45  توسط پروین | 

گل سر

 

 

دختری بود به نام ستاره . ستاره علاقه ی زیادی به گل سر داشت و مادر خود را

 

مجبور می کرد تا برایش گل سر بخرد . او حدود بیست نوع گل سر داشت. یک

 

روز ستاره به پیش مادرش رفت و از او پرسید مامان برای من گل سر می خری.

 

مادر ستاره گفت دخترم. تو چقدر گل سر می خواهی دخترانی هستند که حتی . . . .

 

هنوز حرف مادر ستاره تمام نشده بود که ستاره حرف مادرش  را قطع کرد وگفت

 

مامان من گل سر می خواهم این جور حرف ها هم سرم نمی شود . ستاره خود تنهایی

 

اماده شد وبه سمت مغازه ی اقا رضا رفت . وقتی به مغازه ی اقا رضا رسید ابتدا

 

سلام کرد و بعد پرسید اقا رضا من گل سر می خواهم فقط می خواهم از بیست

 

نوع قبلی نباشد . اقا رضا گفت دختر خانم تو چقدر گل سر می خری دخترانی

 

هستند که حتی در خواب شبشان . . . . . . .   ستاره حرف اقا رضا را قطع کرد و

 

گفت همین که گفتم من گل سر می خواهم زود باشید برای من گل سر بیاورید

 

اقا رضا هم برای ستاره چند نوع گل سر اوردو ستاره قشنگ ترین گل سر را خرید

 

وبه سمت خانه ی خود حرکت کرد در راه دختری را دید یک کم  کم سن و سال تر از

 

خودش که هیچ گل سری بر سرش نبود وگوشه ی خیابان نشسته بود . نزدیک دختر

 

رفت و گفت اگر درست حدس بزنی که من چند سالم است این گل سر ها را به تو

 

هدیه می دهم . دخترک کمی به ستاره نگاه کرد و گفت حدودا ده سال . ولی در اصل

ستاره دوازده سالش بود . ستاره بدون اینکه بگوید درست است یا غلط گفت افرین بر

 

تو . حال این گل سر ها مال تو . دخترک گوشه ی خیابان ان قدر خوش حال شده بود

 

که . . . . …….   وستاره به سمت خانه ی خود حرکت کرد . ان شب ستاره در

 

اسمانها بود . در اسمان ها پرواز می کرد . نمی دانم چرا؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 10:28  توسط پروین | 

به نام خدای دانای توانا

من  "خوشه پروین" را سالهاست می شناسم. یک صورت فلکی زیبا در آسمان پر ستاره شبها که از هفت ستاره تشکیل شده است. گویند این هفت ستاره روزگاری هفت خواهر بوده اند. بر طبق افسانه ها این هفت خواهر شبی به آسمان رفتند و در تاریکی راه خود را گم کردند و مجبور شدند برای همیشه در آسمان بمانند. هفتمین خواهر به سختی دیده میشود. میگویند او بسیار مشتاق بازگشت به زمین بود. برای همین هم آنقدر گریه کرد که روشنایی خود را از دست داد!

پروین را اما ۱۱ سال است که شناخته ام. دختریست سرشار از ذوق و هنر. و نویسنده ای کوچک با سوژه هائی بزرگ و گیرا. مدتهاست با داستان هایش آشنایم و با برخی شعرهای برخاسته از طبع بکر و ذوق سرشار کودکانه اش نیز.

امروز در دامن شکوفه های بهاری زیر درختان گیلاس با پروین نشسته بودیم و در باره آخرین نوشته هایش حرف می زدیم. از او خواستم گزیده ای از آنچه را که می نویسد در وبلاگی منتشر کند. با هیجان و علاقه قبول کرد و با ذکاوت و هوشی که از ویژگی های اوست به دقت به آنچه گفتم گوش داد و نحوه استفاده از وبلاگ را که بر روی کاغذ می نوشتم فرا گرفت. نام "خوشه پروین" را برای وبلاگش پسندید و قرار است به زودی کارش را در اینجا شروع کند. من با اجازه او اولین پست را به عنوان مقدمه نوشتم.

اطمینان دارم روزگاری این وبلاگ نوشته های ارزشمندی را از پروین در خود جای خواهد داد، با خوانندگان بسیاری. تا آن روز البته پروین باید هم صبر کند، هم حوصله به خرج دهد و هم تلاش بسیار. برایش صمیمانه آرزوی موفقیت می کنم.

ح.ث

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 21:41  توسط پروین | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
پروين، شراب معرفت از جام علم نوش
ترسم که دير گردد و خالي کنند جام

نوشته های پیشین
آبان 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM